مطلب قابل عرضی نیست

هیچی

رهزن بخت😒

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۲۶ دی ۹۹ ، ۰۱:۳۶
  • ۳
  • ۲۰

 

 

 

تا از دهن مامان شنیدم امروز پنجشنبه اس نه چهارشنبه با سرعت نور لباس پوشیدمو و پله هارو دوتا یکی پایین رفتم تا دیرم نشه(چه خبره؟؟؟چرا روزها میدوون؟؟خیلی باوقار قدم بزنید بذارید ما هم بهتون برسیم دیگه نامردا😒)

نرسیده به در حیاط ایستادمو و کیفمو چک کردم چیزی جا نذاشته باشم.
از فاصله ی بین پایین در تا زمین، سایه ی دوتا کفش رو دیدم.بعدم صدای آروم دوتا خانوم اومد.
صبر کردم در بزنن ولی نزدن.
دوتا قدم ریز رفتم جلوتر و گوش تیز کردم ببینم چی میگن

صدای مسن:همینه؟
صدای جوونتر:آره گفت پلاک**در******رنگ(یه وقت همسایمون نباشید😀)
مسن:میخوای دوباره یه زنگ بزن مطمئن بشیم 
جوونتر:مطمئن باش


بعدم صدای باز شدن در همسایه بغلی اومد.


جوونتر گفت:ببخشید حاج خانوم؟
(یه لحظه مکث)
ببخشید شما این همسایتونو میشناسید؟
+بله دیگه ،همسایمونه(فضه خانم بود)
مسن:دختر دارن؟
فضه خانوم:آره فکر کنم.(آره فکرررر کنم؟؟؟؟😳)
باز مسن پرسید:شما میشناسیدشون؟چجور خانواده این؟دخترش دختر خوبیه؟به ما خیلی تعریفشونو کردن.

فکر کنم یه کم فاصله گرفتن.دوقدم ریز دیگه رفتم جلو و گوشمو چسبوندم به در ببینم چی جواب میده 

ادامه مطلب

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۱۸ دی ۹۹ ، ۱۰:۵۱
  • ۵
  • ۷

بر سنگ گوری تازه
نامی هست
دارنده ی این نام را هرگز ندیدم من


اینجا میان سوگواران،آشنایانند و خویشانند 
و مردمانی که همچون من
دارنده ی این نام را هرگز ندیدند و نمیدانند


اما؛
هر کس که اینجا هست
با خشم و فریادی گره در مشت 
میداند که او را کشت!

 

بر گرد گور تازه
جمع سوگواران است
دیگر کسی اینجا نمی پرسد
این خفته در خاک از کدام و از کدامان است؟!

می دانند...
او 《فرزند ایران》است.

 

                                                                                         " هوشنگ ابتهاج"

 

 

 

پ ن:اخبار ساعت ۹ رو نگاه میکنم و منتظر اشاره ای هرچند کوچک هستم تا ته دلم یه کور سوی امیدی روشن بمونه.
حتی از تولد توله ببر سفید در باغ وحشی در نیکاراگوئه هم خبر دارن ولی خبری از تسلیت یا یادمان حادثه ی ۱۸ دی ۹۸ نیست.یاد دروغهای پارسال میافتم که چطور چند روز در کمال وقاحت به مردم میگفتن و باز این صدا تو سرم میپیچه
اینا با ما نیستن 
با ما نبودن
هیچوقت، هیچکدومشون...

فرصت جبران

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۱۴ دی ۹۹ ، ۰۱:۲۰
  • ۴

از وقتی که زمین گیر شد و نتونست حتی با بقیه حرف بزنه، همش با خودم می گفتم دنیا چرا باید با همچین آدم نازنینی اینجوری تا کنه؟؟چرا باید همچین سرنوشت و پایان عذاب آوری براش بخواد‌؟؟؟
آدمی که نه تنها آزارش به کسی نرسیده بود بلکه جبران اشتباهات بقیه رو هم به گردن گرفته.حداقل حداقلش حقش بود که بدون عذاب و دردسر از این دنیا بره.

ولی انگار یه جای کار میلنگیده.
یه اشتباهی داشته.یه قصور بزرگ.شاید بزرگترین اشتباه عمرش که باید قبل رفتن جبرانش میکرد.

بابا به ابرو خفن بدهکار بود...

ادامه مطلب

حسود هرگز نیاسود😕

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۲۸ آذر ۹۹ ، ۰۰:۳۵
  • ۶
  • ۱۹

یه جا میخوندم که دلیل اهمیت شناخت و کنترل حسادت بخاطر خشم نهفته ی درونشه که عامل بروز بسیاری از جنایاته.

بلهههه جنایات...😲

 

چند ماه پیش با خاله ریزه(عروس گلم) یه کلاسی ثبت نام کردیم.البته ساعت کلاسامونو نتونستیم با هم هماهنگ کنیم و جدا افتادیم.

 

خلاصههه کلاسا شروع شد و متاسفانه برخلاف همیشه که من تو کارای عملی خیلیییی تیز و خیلیییی بز ظاهر میشم😎متوجه شدم که اینجا خیلیییی شیش میزنم😶

 

حالا مثل اینکه خاله ریزه برعکس من تو این حیطه خیلی استعداد نشکفته داشته که حالا داره شکفته میشه😒😒

آرههه...

ادامه مطلب

پرسش های ابلهانه

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۰۳ آذر ۹۹ ، ۱۰:۰۰
  • ۶
  • ۱۳

پرسیدن"خوب"است👍
اگر مقصود کسی را نمیفهمید،از او بخواهید گفته اش را تکرار کند.☺
اگر راهنمایی ها روشن نیست،بگویید.☺
گاهی چون نمیخواهیم ابله جلوه کنیم،اظهارات و گفته های دیگران را بررسی نشده رها میکنیم و بعد گیج میشویم.😶

چقدر از سؤتفاهمات در ازدواج و در کلاسهای درس،یا حتی امور بین المللی میتوانست پیش نیاید،اگر مردم نمی ترسیدند که پرسش های "ابلهانه"را مطرح کنند؟؟؟😕



[ماندن در وضعیت آخر]

این من هستم

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۱۳ آبان ۹۹ ، ۲۲:۴۴
  • ۱۰
  • ۲۲

خیلی ممنونم از میم جان و غریبه ی آشنا و مریم بانو برای دعوتم به چالش آقای هاتف❤❤❤

۱_از بین اشیاء عاشق ساعت،آینه، گلدون و کتابم.از آدما عاشق بچه هام.انقدر که خود خودشونن و چه خود خوبی هم دارن😍

۲_متاسفانه زود جوش میارم و ترسو هستم

 خوشبختانه زود خاموش میشم و کینه ای نیستم.

۳_ذهنم هیچوقت با جسمم همراه نمیشه حتی تو خوابهایی که میبینم😐کلاً خود مختاره😐واسه همین خیلی حواس پرتم😶

۴_کهن الگوهام آتنا و آرتمیس 

 

 

دعوت میکنم از 

دختر پاییزی جانم😊

حدیث یا همون ح جان سابق😅

و آقای عرفان کار بلد😎



 

بوی گوشت و خون

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۱۵ مهر ۹۹ ، ۲۲:۰۵
  • ۱۳

نشسته بودم تو تاکسی و منتظر مسافرای دیگه تا ماشین حرکت کنه.یه پیرمرد شایدم میانسال در جلو رو باز کرد و به زحمت سوار شد.خیلی لاغر و نحیف بود.صورتش آفتاب سوخته شده بود و زیر چشماش گود افتاده بود.سر و صورت و لباساش میگفت چندماهه رنگ سلمونی و حموم ندیده.
راننده بلا فاصله پشت سرش سوار شد.
فهمید راننده میخواد پیاده اش کنه.یجوری با التماس و ترس گفت:میخوام برم اونطرف و مسیر مستقیم رو نشون داد.راننده سرد و خشک گفت من اونطرفی نمیرم برو پایین.

حتی انقدر نا نداشت که آب دهنشو قورت بده و از گوشه ی لبش آویزون بود.به زحمت و باصدای ضعیف گفت: بخدا کرونا ندارم.ایندفعه راننده با صدای بلندتر و خشن تری بهش گفت پیاده بشه.
همونجوری ملتمسانه برگشت و منو نگاه کرد که شاید طرفشو بگیرم و چیزی بگم‌.نگاهمو دزدیدم و زل زدم به قصابی اونطرف خیابون.
یه کم دیگه تو سکوت نگاهمون کرد و بالاخره ناامید از شفقت آدمی پیاده شد و با قدمهای سست و نزار خلاف جهتی که نشون داده بود دور شد.
 نفس راحتی از روی رضایت(تو بخون رذالت)کشیدم و همچنان صحنه ی ساتور کوبیدن قصاب روی لاشه ی گوسفند رو تماشا کردم.

چند روز میگذره ولی هر وقت میشینم سر سفره ی غذا بوی گوشت و خون تو دماغم میپیچه!

جالبه!!نمیدونستم حتی عذاب وجدانها هم بوی مخصوص به خودشونو دارن!