مطلب قابل عرضی نیست

هیچی

مده دامن امید ز دست

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۲۰ اسفند ۹۹ ، ۱۷:۴۲
  • ۵

 

"《امید》چیزی‌ست با پر و بال
در نهان پر می‌زند
و آن نغمه ی بی‌کلام را سر می‌دهد
هرگز خاموش نمی‌شود
مدام می‌خواند


نوای شیرینش در بوران شنیده می‌شود
طوفان باید سخت باشد
تا بتواند این پرنده‌ی کوچک را بترساند
که دل‌های بسیاری را گرم کرده است

 

نغمه اش را در برهوت سرما شنیدم
در بیگانه‌ترین دریا
چیزی از پاره‌های من نخواست 
هرگز
حتی در قعر تنگدستی."

 

 

                                      

                   رویش خاموش گدازه‌ها  "امیلی دیکنسون"

 

 

ادامه مطلب

یاد آر ز شمع مرده یاد آر

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۰۸ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۱۵
  • ۶
  • ۱۶

* یه پشتی دست بافت قدیمی که هنر دستان مامانبزرگ بوده.
* یه پتوی چهارخانه ی زرشکی 
* یه جفت بالشت لوله ای ترمه ی آبی
* چند جلد کتاب و قرآن و مفاتیح 
* و یک عینک مطالعه روی کتابها

اولین قابی که وقتی یاد بابا میکنم در نظرم مجسم میشه.


انگار اون پشتی و اون پتو و بالشت ها حکم تخت پادشاهیش رو داشت :)
وقتی خونه بود به جز موقع غذا خوردن همیشه اونجا می‌نشست و با کتابها سرگرم بود.یا اینکه داشت اخبار میدید اونم با چه دقتی ^ ^
الحق که تختش طعنه به تخت طاووس میزد ^ ^


(با تاخیر)روزتون مبارک:)

 

زبان مادری😊

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۰۳ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۱۶
  • ۹
  • ۳۰

به بهانه ی روز جهانی زبان مادری چندتا ضرب‌المثل ترکی مهمان من باشید🙃


مین توت،بیر بیچ  (این ورد زبون بابای محافظه کارم بود😄)
(هزار بار اندازه کن،یبار برش بزن)


یِکه باشین یِکه بلاسی وار
(سر بزرگ دردسرهای بزرگ داره)


سوز وار گَلَر گِچَر، سوز وار دَلَر گِچَر
(بعضی حرفا مثل هوا میاد و میگذره ، بعضی حرفا مثل گلوله سوراخ میکنه و میگذره)


سن چورَگی آت سوا،بالق بیلمسه خالق بیلر
(تو نون رو بنداز تو آب، ماهی نفهمه خالقش میفهمه)


آز دانیش، ناز دانیش
(کم حرف بزن،ناز حرف بزن)همون گزیده گویی



آجین ایمانی اُلماز
(شکم گرسنه دین و ایمان نداره)

میم مثل مادر

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۱۵ بهمن ۹۹ ، ۰۸:۳۰
  • ۷
  • ۲۸

پارسال که فرشته ی مهربون(خواهر گلم) برای دومین بار مادر شده بود،دو هفته ی اول رو خونه ی ما موند تا ازش مراقبت کنیم.

یه شب یهو وسط حرف زدن و خندیدن قدرت تکلمشو از دست داد و دست و پاش لمس شد و بی جون افتاد.ما فکر کردیم سکته کرد☹

نتونستیم تا اومدن اورژانس صبر کنیم.با ابرو خفن و خاله ریزه به زحمت گذاشتیمش تو ماشین و بردیمش درمانگاه سر خیابون.که خداروشکر فهمیدیم سکته نیست.یه حمله ی عصبیه که برای بعضی از خانومای تازه فارغ شده پیش میاد.

چند شب پیش که با هم حرف میزدیم دوباره یاد اتفاق پارسال افتادیم و بهش گفتم:
-آبجی اون سومین اتفاق وحشتناک عمرم بود.نمیتونم فراموشش کنم.

ادامه مطلب

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز😶

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۰۵ بهمن ۹۹ ، ۰۸:۵۸
  • ۶
  • ۲۲

 

سلام

 

این تصویر رو چند روز پیش دکتر شیری تو پیجشون گذاشته بودن و بعد از اعضا پیجشون خواستن که تفسیرش کنن.

تصویر ساده ولی عمیقی بود که مفهوم فرافکنی رو بسی هنرمندانه نشون میداد.خیلی از ما آدما  دائماً داریم ویژگیهای خودمون رو به بقیه نسبت میدیم و دنیارو از زاویه دید خودمون تفسیر میکنیم☹
گفتم سه تا از بهترین کامنتهارو اینجا بذارم تا شما هم مثل من که بسی کیفور شدم😅 لذت ببرید از خوندنشون😊


یکی از بهترین تفسیرها همین عنوان پست بود که《تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز》👏👏

ادامه مطلب

رهزن بخت😒

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۲۶ دی ۹۹ ، ۰۱:۳۶
  • ۵
  • ۲۵

 

 

 

تا از دهن مامان شنیدم امروز پنجشنبه اس نه چهارشنبه با سرعت نور لباس پوشیدمو و پله هارو دوتا یکی پایین رفتم تا دیرم نشه(چه خبره؟؟؟چرا روزها میدوون؟؟خیلی باوقار قدم بزنید بذارید ما هم بهتون برسیم دیگه نامردا😒)

نرسیده به در حیاط ایستادمو و کیفمو چک کردم چیزی جا نذاشته باشم.
از فاصله ی بین پایین در تا زمین، سایه ی دوتا کفش رو دیدم.بعدم صدای آروم دوتا خانوم اومد.
صبر کردم در بزنن ولی نزدن.
دوتا قدم ریز رفتم جلوتر و گوش تیز کردم ببینم چی میگن

صدای مسن:همینه؟
صدای جوونتر:آره گفت پلاک**در******رنگ(یه وقت همسایمون نباشید😀)
مسن:میخوای دوباره یه زنگ بزن مطمئن بشیم 
جوونتر:مطمئن باش

ادامه مطلب

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۱۸ دی ۹۹ ، ۱۰:۵۱
  • ۶
  • ۹

بر سنگ گوری تازه
نامی هست
دارنده ی این نام را هرگز ندیدم من


اینجا میان سوگواران،آشنایانند و خویشانند 
و مردمانی که همچون من
دارنده ی این نام را هرگز ندیدند و نمیدانند


اما؛
هر کس که اینجا هست
با خشم و فریادی گره در مشت 
میداند که او را کشت!

 

بر گرد گور تازه
جمع سوگواران است
دیگر کسی اینجا نمی پرسد
این خفته در خاک از کدام و از کدامان است؟!

می دانند...
او 《فرزند ایران》است.

 

                                                                                         " هوشنگ ابتهاج"

 

 

 

پ ن:اخبار ساعت ۹ رو نگاه میکنم و منتظر اشاره ای هرچند کوچک هستم تا ته دلم یه کور سوی امیدی روشن بمونه.
حتی از تولد توله ببر سفید در باغ وحشی در نیکاراگوئه هم خبر دارن ولی خبری از تسلیت یا یادمان حادثه ی ۱۸ دی ۹۸ نیست.یاد دروغهای پارسال میافتم که چطور چند روز در کمال وقاحت به مردم میگفتن و باز این صدا تو سرم میپیچه
اینا با ما نیستن 
با ما نبودن
هیچوقت، هیچکدومشون...