مطلب قابل عرضی نیست

هیچی

۳ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

رهزن بخت😒

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۲۶ دی ۹۹ ، ۰۱:۳۶
  • ۵
  • ۲۵

 

 

 

تا از دهن مامان شنیدم امروز پنجشنبه اس نه چهارشنبه با سرعت نور لباس پوشیدمو و پله هارو دوتا یکی پایین رفتم تا دیرم نشه(چه خبره؟؟؟چرا روزها میدوون؟؟خیلی باوقار قدم بزنید بذارید ما هم بهتون برسیم دیگه نامردا😒)

نرسیده به در حیاط ایستادمو و کیفمو چک کردم چیزی جا نذاشته باشم.
از فاصله ی بین پایین در تا زمین، سایه ی دوتا کفش رو دیدم.بعدم صدای آروم دوتا خانوم اومد.
صبر کردم در بزنن ولی نزدن.
دوتا قدم ریز رفتم جلوتر و گوش تیز کردم ببینم چی میگن

صدای مسن:همینه؟
صدای جوونتر:آره گفت پلاک**در******رنگ(یه وقت همسایمون نباشید😀)
مسن:میخوای دوباره یه زنگ بزن مطمئن بشیم 
جوونتر:مطمئن باش

ادامه مطلب

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۱۸ دی ۹۹ ، ۱۰:۵۱
  • ۶
  • ۹

بر سنگ گوری تازه
نامی هست
دارنده ی این نام را هرگز ندیدم من


اینجا میان سوگواران،آشنایانند و خویشانند 
و مردمانی که همچون من
دارنده ی این نام را هرگز ندیدند و نمیدانند


اما؛
هر کس که اینجا هست
با خشم و فریادی گره در مشت 
میداند که او را کشت!

 

بر گرد گور تازه
جمع سوگواران است
دیگر کسی اینجا نمی پرسد
این خفته در خاک از کدام و از کدامان است؟!

می دانند...
او 《فرزند ایران》است.

 

                                                                                         " هوشنگ ابتهاج"

 

 

 

پ ن:اخبار ساعت ۹ رو نگاه میکنم و منتظر اشاره ای هرچند کوچک هستم تا ته دلم یه کور سوی امیدی روشن بمونه.
حتی از تولد توله ببر سفید در باغ وحشی در نیکاراگوئه هم خبر دارن ولی خبری از تسلیت یا یادمان حادثه ی ۱۸ دی ۹۸ نیست.یاد دروغهای پارسال میافتم که چطور چند روز در کمال وقاحت به مردم میگفتن و باز این صدا تو سرم میپیچه
اینا با ما نیستن 
با ما نبودن
هیچوقت، هیچکدومشون...

فرصت جبران

  • author avatar نگارنده: مشکات ..
  • ۱۴ دی ۹۹ ، ۰۱:۲۰
  • ۵

از وقتی که زمین گیر شد و نتونست حتی با بقیه حرف بزنه، همش با خودم می گفتم دنیا چرا باید با همچین آدم نازنینی اینجوری تا کنه؟؟چرا باید همچین سرنوشت و پایان عذاب آوری براش بخواد‌؟؟؟
آدمی که نه تنها آزارش به کسی نرسیده بود بلکه جبران اشتباهات بقیه رو هم به گردن گرفته.حداقل حداقلش حقش بود که بدون عذاب و دردسر از این دنیا بره.

ولی انگار یه جای کار میلنگیده.
یه اشتباهی داشته.یه قصور بزرگ.شاید بزرگترین اشتباه عمرش که باید قبل رفتن جبرانش میکرد.

بابا به ابرو خفن بدهکار بود...

ادامه مطلب